یک طرح...
به خاطر گاو، دوست داشتنیترین موجود اخموی عالَم
و یک دوبیتی...
از انسانی که یکهو می شود گاو
بـرایــم کــل شـب را حــرف زد گاو
نتـیـجـه ایـنـکـه بـیلبـخـنـد، بنده
شـوم مـاننـد ایشان یک عدد گاو!
پ.ن:
۰- عید همه -طبق سنوات سابق- مبارک!
۱- ضمن عذرخواهی از وبلاگ نویسان طنز پرداز و طنز پردازان وبلاگ نویس ظاهرا این حقیر در اولین جشنواره بین المللی(!) طنز اینترنتی رتبه سوم را کسب کرده ام لذا بدین وسیله (بله همین وسیله ای که می بینید!) صراحتا بی تقصیری خود را در قضیه ی مذکور و باقی قضایا اعلام می کنم!
۲- به جون خودم طرح بالا کار خودمه. تبلیغ ایرانسل نیست!

برای كردن هر كار ایمن
نیازت میشود ابزار ایمن
برای –فیالمثل- حمل فریزر
شوی محتاج وانتبار ایمن
برای امتحان رسم فنی
شود چون نان شب پرگار ایمن
اگر باشی تو شاعر مثل بنده
نخواهی گفت جز اشعار ایمن
برای ماندنت در «لوح» باید
بگیری یك عدد خودكار ایمن
اگر خواهی كه تو دلداده باشی
شوی محتاج یك دلدار ایمن
برای مخزدن كافی است گفتار
فقط گفتن ولی گفتار ایمن
شود آسوده خاطر مجرمی كه
ببیند میرود بر دار ایمن
نشو داخل به هر سوراخ، چونكه
شده اندك به دنیا غار ایمن
كسی كه بیم دارد زان مرضها
رعایت میكند رفتار ایمن
خلاصه یك سری ابزار ایمن
شود لازم برای كار ایمن!
برای گلشیفته فراهانی (که در مصاحبه با ماهنامهی فاخر(!) «رويش» گفته بود: «فقط كار فرهنگي ميكنم»):
آن مرغ پريچهر خوشآهنگ تويي!
آن را كه كند آب، دل سنگ تويي
اينها همه يك طرف، مهمتر اينكه
مقصود هنر، منجي فرهنگ تويي!
براي مهران مديري، مرد هزار چهره:
ديدند همه، اين سريالت تا ته
دادند به تو نمره: نه و نيم از ده
در هفتهي پيش، بنده هر جا رفتم
هر كس كه رسيد، گفت: بهبه، بهبه!
این هم قسمتی(!) از کامنت جناب بدپیله:
گلشيفته جان منجي فرهنگ شده ست؟!
پس با من و توعجب هماهنگ شده ست!
برخيز كه في الفور به سنگر برويم
چون باز عليه ما سه تا جنگ شده ست!
اي مرد هزار چهره خيلي ممنون!
نه يك و نه ده ؛ كه صد تريلي ممنون!
زين طنز خفن، به لانه ي مورچگان
انداخته اي به راه، سيلي،ممنون!
به همهي دامادهاي بخت برگشته (با عرض پوزش از خانمها)
امروز که گل ز شبنم عشق، تر است
خرسند ازين وصال شمس و قمر است
تبريک صميمانهي ما را بپذير
هرچند که تسليت سزاوارتر است
-----
آوارهي صحرا و چمن داماد است
بيچارهي فتنههاي زن داماد است
شلوار گراد و چهرهي شاد نبين
اين ميت بيگور و کفن داماد است
-----
ديوانهي رنگ گونهي سوسن شد
آوارهي وعدههاي سرخرمن شد
بيچارهي عشق؟ نه، کمي هم بدتر
بيچارهي نقشههاي مادرزن شد
به آنان که خوشگلپسندند
اين قبر براي من کمي باريک است
تنگ است و کثيف و اندکي تاريک است
خوب است ولي، چون که همه ميگويند:
«احسنت! چقدر سنگ قبرت شيک است»
به ...
در خواب بديدم که سليمان شدهام
من صاحب دربند و شميران شدهام
ايکاش که در خواب ببينم امشب
رانندهي پيکان جوانان شدهام
-----
اي دلبر من، بيسروسامان تو ام
ديوانه و مست روي خندان تو ام
اين شهر اگر پر از سمند و پژو است
معشوقهي من! منم که پيکان تو ام

به استاد راشد انصاري، آن روز که تازه به جمع وبلاگيون پيوسته بود
اینگونه چرا چو آب راکد شده ای؟
خارج ز اصول و از قواعد شده ای
بیهوده مگو سرعت وب پایین است
تو مست حضور خالو راشد شده ای!!
به استاد ناصر فيض، آن روز که خاگينه يک ماهه بود
تا مرگ نيامده فقط حال کنيد
با «املت دسته دار» جنجال کنيد
تا ياد بگيريد به کل ترکي را
با ناصر فيض حال و احوال کنيد
به اميد مهدينژاد، آن روز که در تالار بود(!)
در حلقهي رندان بسراييد سخن
از خنده گشاييد به هر سوي دهن
گر مست نموديد ز اشعار اميد
اين گوشهي تالار برقصيد چو من
به خانم زهرا دري ،آن روز که وبلاگش مورد تجاوز عمّال استکبار قرار گرفت
از مرد و زن و پیر و جوان می ترسم
از حیله و مکر این و آن می ترسم
اینها همه هیچ، بیش از اینها، بنده
از عاقبت بلاگتان می ترسم!
کشور دلواپسي ها، شهر خون و جنگ و دعوا
کوي ظلمت و تباهي، برسه به دست بابا
باسلام خدمت بابا، عرض کنم که کشور ما
اونقدام بد نيس که ميگن، راضيم الحمدلله
البته مردم اينجا، الکي همه ش مي نالن
همينا که هي مي نالن، هفته اي سه روز شمالن
کارت منزلت داريم ما، ارزونه ماشين و خونه
مفته اينجا نفت و بنزين، کارت سوخته يه بهونه
اينجا ملت همه هستن، کلهم يه پا سهامدار
آخه اينجا که نياز نيس، جوونا برن سر کار
راستي چند وقته که رفتم، بي غم و غزل سر کار
روزگارم توپ توپه، شکر دولت گرمه بازار
آره خب داشتم مي گفتم، از قشنگياي ايرون
از جناب فقر مالي، که شده زار و پريشون
خيلي راحت خيلي آسون، ريشه کن شد بي سوادي
مملکت ديگه نداره، مشکلات اقتصادي
مفسداي اقتصادي، خدشونو لو ميدن زود
آره اينجا دو سه ساله، فقر و فحشا شده نابود
قربونش برم که دولت ميده هي اخبار شادي
خبر کشف بادمجون، خبر کف گير بادي
بگم از وضع ترافيک که روون شبيه روده
چيزي که پيدا نميشه يه ترافيک يکي دوده
جوونا دنبال حالن، شده آسون زن گرفتن
سه ساله به لطف دولت، حل شده مشکل مسکن
هيچ کدوم از اين جوونا، ندارن منقل و وافور
هر جوون عشق تحصيل ميره دانشگا بي کنکور
مفته دانشگاه آزاد، قيمت خون شما نيست
استادا آخر دانش، همه نامبر وانن و بيست
از هر هفتاد ميليون تا، يه دونه ايدزي داريم ما
اون يکي هم از سرنگه، راه ديگه؟ نه، چه حرفا!
توي نامه گفته بودي فقيرن مردم خارج
براشون پول مي فرستم، واسه ي خرج و مخارج
بگم از وضعيت عشق، که همه دنيا رو عشقه
مي دونم عاشق عشقي، تيريپ بابا رو عشقه
عشقا اينجا مث اونجا، نشده چتي ايميلي
ميره مجنون خواستگاري واسه ازدواج با ليلي
دخترا شوهر ميرن زود، چون هنوز حيا نمرده
آخه اين غيرت ما رو، جون بابا سگ نخورده
شاعرا خوب سر حالن، شعراشون اصيل و نابه
کي ميگه وضع معيشت، براشون خيلي خرابه
هرکي از هرجاي ايران، از قم و قزوين و تهران
ميگيره ماشين دربست، ميره در حلقهي رندان
فرت و فرت به روز می شود اما احدی نگاهش نمی کند! بیراهه
«یک شبی پروانگان جمع آمدند
در مضیفــی طـالـب شـمع آمدند»(1)
دور هم پروانگان از شوش و ری
شد فراهم قرص اکس و جام می
چینی و هندی و ترک و بابلی
اهل سـگـزستان، عراقی، کابلی
اسـپـنـیـش و اسـکـتـیش و ژرمنی(2)
گبر و زرتشتــی، یهود و ارمنی
سبز و زرد و تـیـره و سرخ و سفید
لحظه ی دیدار با ساقــی رسید
آمدش پروانه ای شمــعی به دست
جمله مجلس با خوشی از جای جست
گفت: «اینک این شــما و شعله ها
هی بچرخید و کنید عشق و صفا!»
تا بـیـایـنـد عـاشــقـــان بــر دور او
اتـــفـاقــی آمـــد و برخاست غو
ناگهان پروانه ای از جای خاست
سینه اش را چون ستونی کرد راست
زد نفیری «کین سخن بیهوده است
این سخن دانم ز روی معده است!»
کرد از جیبش برون یک بسته ای
زان پدید آمد چراغ هسته ای!!
گفت: «این از شمع خیلی بهتر است
در خماریدن(۳) از او خیلی سر است!!»
دیده ی پروانگان شد سوی آن
برکشیدندش به آغوش و به جان!
۱) بیت از عطار
۲) اسپانیایی و اسکاتلندی و آلمانی/ در نسـخـه ی خطی عبید زاکانی موجود در موزه ملی قزوین، این مصراع چنین آمده: اصل قزوینی و اصل ژرمنی!
۳) منظور شاعر ترکاندن، فضانوردی و از این قبیل امور است!
(نسخه ی فارسی نوستراداموس!)
از آنجا که سال پیامبر(ص) تمام شده، دیگر هیچ روزنامه ای یا نهادی (اعم از خارجی و داخلی) به پیامبر(ص) توهین نمی کند و این «اتحاد ملی و انسجام اسلامی» است که به باد توهین و بد و بیراه گرفته می شود!
شهر ما...
شــهـــرمـــا شــهــر طـنـز و طناز است هــرکــــه را بــنـــگــری نمکدانی است
از بــزرگـــان طـــنـــــــز مـــــوطـــن مـــا بــهــتــریــنــش عــبــیــد زاکـانی است
در فــکــاهـــــی، عــــبــیـــد زاکـــانـــی قــدرتـش آنـچـنـان که می دانی است
یــادی آور تــــــو از «نــســیــم شمال» و مگو «سـاکت! او کـه گیلانی است!»
(هـر نـســیـمــی کــه از شــمــــال وزد چه کسی گفته است گیلانی است؟)
بـعـــد مـــشـــروطــــه دهــخـــدا با طنز یــار گــرمــابـــه و گـــلـــســتـانی است
مــطــمــئــنـــا دخــــــوی قـــزویــنــــــی از بــزرگـــــان طـــنـــــــز ایـــرانـی است
از ابــــرقــــدرتــــان طــــــنـــــز فــــقــــط یــک گــــــل آقـــــا ز مـوطن ما نیست!
شـــهـــر مــــا شـهـر طنز، قزوین است کــه ز اشــجـــار طـنــز، بستانی است
گـــرچـــه در طـــــول ســال هــای اخیر طــنـــز عـــالـی به سینه زندانی است
از اینکه به بسیاری از بزرگان طنز، کم لطفی شد، شدیدا عذرخواهی می کنم. راستش موقع در شدن این قطعه، رگ ناسیونالیستی م به شکل ناشایستی دچار بیرون زدگی مزمن شده بود!
بوالفضول الشعرا به قول خودش در تایید عرایض ما، این مفاخره را اینترنشنال کرده:
"چخوف" از طنز شهـــــــرتان در خــوف گرچه خود شهره در گرانجانی اســت!
جراتی کـــــــــــو بــه عــرض انــدامـــی امتحـــــــــانش براش مجــانــی است!
"شــــــاو" پیش "عبیــــــد" در قـــزویـن عینهـــــــو طفــل کودکسـتـانی است!
این تفاخــــــــــــر ادامــــــــه دارد لـیـک حیف و صـد حیف جایش اینجا نیست!
-بعضی جاهایش بودار بود!
ارمغان زمان فشمی:
هــسـت نــقــصــان شــهــرتان این که ارمــغــان نــیــز اصـل تــهــرانـی است!!
-مالیات که ندارد. بگویید!!!
رضا.الف:
ســایـت خـاگینه بـوالـعجب جایی ست از هــمــان هــا کــه افـتـد و دانی ست
-البته از آن لحاظ!
محمد جاوید:
یــــکـــی از آن مــــفــــاخــر قــــزویــــن کــه خــوراکــش همیشه خاگینه ست
زده رو دسـت هـــر چــه زاکـانی است پـس بــرایـش بـزن سـه مـرتـبـه دست
- برادر من! چرا در قافیه دست می بری؟ حالا چون مدح ما را کرده ای انتظار داری ایراد نگیریم؟
و باز هم محمد جاوید که مثلا قافیه را درست کرده:
شـهـر تــو گـــر بـه طنز معروف است شــهــر مـن شـهر شعر ایرانی ست
شــعــر زیـبـای حـافـظ و ســعــــــدی کــه پــدر جــد شـعـر زاکـانــی سـت
هـمـــچــو اخــتـــر بــه آسـمــان ادب مـی درخـشد ، مگو که از ما نیـست
ولــی هــسـتـم عـــبــیــد را مـخـلـص چـاکــر دهـــخـــدا کــه حـالا نـیـست
کــاش بــود و بـه طـنـز مـی فــرمــود جـای ایـن بـحث ها که ایـنجـا نـیست
- حروف اصلی قافیه ی ما «ان» بود و مال شما غالبا الف است. ولی بی خیال! اصل، نیت خیرتان است.
۱۳۸۶/۲/۳
در این مدت طویل که خدمتتان نرسیدیم، نه پای منقل لم داده و تریاکی شده بودیم، نه برای تحصیل علم کیمیا به هند رفته بودیم و نه گنج نامه پیدا کرده بودیم. (همه اش شد: بودیم!)
راستش مدتی حسش نبود و بقیه اش را هم -همین دهه ی اخیر- تشریف بردیم زیارت (محض ریا و جهت اطلاع!). این شد که نتوانستیم عیدنامه بنویسیم وبرای دوستان کارت پستال بفرستیم (نه که راه و بیراه می فرستیم!)
... و حالا دوباره وارد گود می شویم به مدد خدا ...
مناجاتنامه (۶)
خداوندا! از بیم عدلت به کجا پناه برم؟ در حالی که امارات و ایالات متحده هم مُشتی هستند از خروار مملکت تو.
نصرت عمو (نسخه ی فارسی نوستراداموس!)-۱
در سال ۸۶ ایران خودرو پشت تمام محصولاتش -به خصوص پژو 405- به هفده زبان زنده و مرده ی دنیا می نویسد:
لطفا از کنار این خودرو با سرعت عبور کنید! خطر آتش سوزی
ایساکو شما را به تماشای ادامه ی حادثه دعوت می کند!
گرچه دیگر زاد و ولدشان متوقف شده ولی همچنان دودشان من و امثال عباس را خفه می کند! (قسمتی از دیالوگ فیلم «آژانس»!)
یکــی دربــش شــل و آن دیگری سفت یــکــی بــوقــش مـعـلق، دیـگـری چفت
یکـی رانـنـده اش بـــد خُـــلــق و بد دل یکی هم مثل من خوشخلق و خوشگل
یکــی بـــر روی ضــبـطـش باند بـسـتـه یکی هــم تــکـمـه ی ضبطش شکسته
صدای ایـن یـکـــی تــــا آســـمـــان هـا صــدای دیـــگـــری تــا عـــرش اعــــــــلـا
یـــکـــی پـــاپ یـســاری دیـگــری جــاز یــکــی بـــر در زده تــصـــــویــر مــهــنـاز
کـــنــــار شــیــشه عـکـسـی از حمیرا و روی ســـقـــف، شـیــپـور است و کرنا
یــکـــی اگــــزوز را عـــمــدا شـکـسـته یکــــی اگـــزوز بـسـتـه دسـتـه دسـتــه
بـــود ایــــن شـــرح حــــال آل پـیــکــان کــه بــســیــارســت در هــرجــای ایران
مناجاتنامه (۴)
خداوندا! اگر امّاره، لوّامه را اخراج کرد، تعلیقم کن! نیازی هم به مهلت دادن نیست!
پخته تر (۳)
امام علی (ع): از پیشینیان خود پند بگیرید قبل از آنکه آیندگان از زندگی شما عبرت بگیرند!
چند شعر کوتاه بی ربط!
1) وعده ها را می دهند و پاچه خاری می کنند
وقـت کـار و کـوشـش آید بچه داری می کنند
چـون زمـان نـصب آیـد گرگ ها، بز می شوند
چــون زمـان عـزل آیـد، گـریــه زاری می کنند

2) پرمـایـه شو ای شعر کـه بی مایه فتیر است
پختانـده شو ای طنز که خـاگینه خمیر است
بس کـن همـه هـزلانـه سخـن گفتن و راندن
چون هزل قوی مد شده، الآنـه کـثـیـر اسـت
رو سـوی هـدف، بــی هـدف ایـنقدر مزن زور
اتـلاف مـکـن وقـت گـرانـمـایـه کـه دیــر است
3) خوشا آنان که چشم سر ندارند دل رنــجـیــده و پــنــچــر نـدارنـد
خـوشـا آنـانـکـه درد مـمـلکت را نـمی بـیـنـند و درد ســر نـدارنــد
مناجاتنامه (۳) و (۲)
خداوندا!
سی دی فیلم های خصوصی ام را حتی برای فرشته هایت هم رایت نکن! فقط خودت ببین!
خداوندا!
برای جشن تولدم فقط یک آبنبات چوبی از تو می خواهم! آبنباتی که خدایی به این بزرگی ببخشد حتما بزرگ تر است از کره ی بهشت!
ای تلوزیون!
ای «سی ان ان»!
ای «فاکس نیوز»!
ای کانال های چرت!
ارواح عمه تان کانالید شما؟
شما کانال های چرتی هستید
چون مجریتان وقتی می خندد معده اش را به ما نشان نمی دهد!
شما آشغالید چون مثل شبکه های ایرانی، «بیست و دو و سی» ندارید
بیست و دو و سی که خوب است، «بیست و سی» هم ندارید
شما چرتید چون بین پیام های بازرگانی، آگهی پخش نمی کنید (آن موقع که شعر را نوشتم این عبارت هنوز تکراری نشده بود. یعنی در حدی نبود که رضا رشید پور در هر اجرایش بگوید!)
شما آشغالید چون فرهنگ غلط را ترویج نمی کنید
چون ملت را مصرف گرا بار نمی آورید
بیا ای سی ان ان
بیا ای مالک «سانتیاگو» تا «آتن»
بیا ای فاکس نیوز
ای فاتح شب و روز
بیا به صراط مستقیم
بیا به جای مستند های بی نظیرت
و به جای فیلم های داغ اکران نشده ات
1000 بار «شعله» را نشان بده
و 100 بار «مادر» را
بیا و رو بیاور به ضد ارزش ها
«عروس فراری» مگر چه کم دارد از «آقا و خانم اسپیت»؟
«لیلا» مگر چه کم دارد از «سوفیا»؟
و «مهناز» مگر چه کم دارد از «آنجلینا»؟
مگر«جواد» ها مرده اند که «جرمی بیدل» را مجری برنامه های زنده ات می کنی؟
بی خیال
اصلا تو را چه به پیشرفت؟
چه به ترقی؟
چه به بابا برقی؟
مناجاتنامه (1)
خداوندا قلبم را و جانم را، روحم را و روانم را پس بگیر!
(مال بد بیخ ریش صاحابش!!!)
علم بهتر است یا حلوا؟!!
20 آوریل 1906 است و خاک و غم فضا را تسخیر کرده ...
مــادام کــوری شـده بیوه شب پیش
نــشــسـتـه روی قـبر همسر خویش
انــشــتـیـن آمــده افـتــاده بــر خــاک
گریـبــان کــتــش را مــی زنــد چــاک
گالیله، دیده اش، دیگی ز خون است
ارشــمـیـدس سـر مـرز جـنون است!
گــوتــنـبـرگ آمــده بـی حال و بـیــمار
زنــد اعــــلــامــــیــه بــر روی دیــــوار
نـیـکـل تـسـلا، ارسـطـو، هانری بکرِل
ریـتی، پاسکال، الی ویتنی، گرام بِل
الکـسـانـدر پـوپـوف، ولتا، وات استون
بـرانـدِنـبـرگ و وستینگاس و تامسون
هـمـه بـا هـم بـه دور خـاک مـرحـــوم
زنـنـد آن دسـت خـود بر سر چو باتوم
شـده دریـا پـــدیـــد از اشـــک دیــده
نـــوبــل گـوید که «این ماتم شدیده»!
هــمــه مـشـغـول اشـک و سوگواری
کــه آمــد نـاگـهـان صــوت الـحــماری
بـــزد فــــریـــاد غــرایــی رادرفـــــورد:
«تــمـام دیـس حـلـوا را هـابـر خورد»!
هــمـه ســرهـا بــیــامـد سـمت بالا
نــظــرهــا رفـت ســوی دیــس حـلوا
بـه نــاگــه کـل مـجـلس در پی دیس
بـرای خوردن حــلــوا کـشـــد گـیـس
چـنـان غوغا شد اندر قطعه ی هفت
کــه حـتی مرده هم دنبالشان رفت!
بـیــامــوزیـــد ازیـــن قـصــه یـکی پند
که دانـش ارزشـش باشد کم از قند!
(این داستان کاملا واقعی است!)
مثل همیشه قبل از اینکه نگاهی به مطالب کتاب بیاندازم، رفتم سراغ شناسنامه اش تا با جیبم تطبیقش دهم! قیمتش جالب به نظر می رسید. اما جالبتر از آن، آدرس مرکز پخشش بود:
قم- 45 متری صدوق- 20 متری امام حسین(ع)- 30 متری مفتح- 12 متری ولیعصر(عج)- پلاک 3
به یاد مهری که بوی نیمکت می داد
مــــاهِ مهر و درس و مـشـق بی امان مدرسه گــریـــه و زاری بــرای امـــــتــــحــــان مـــدرســه
ســــوی تـخـتـه شوت اشیا وقت زنگ تربیت! آن صــــدای انــــفــــجــــار نــــاودان مـــدرســـه!
جـیــــغ نـاظـم از خـوشی هنگام تعطیلی ما! خــــنـده هــای بــی امــان کــودکــان مــدرســـه
مـبـصــــر و شـیـرین زبـانـی پـیـش آقـای مدیر بـــچــه هــای مُـنـگـل و شـیـریـن زبــان مدرسه!
بـا مــــدادی چـــاه کـنـدن روی دیــوار کــلـاس سـوء قــصــدی ظـالـمــانه روی جـــان مــدرســه
چـون هـواپـیـمـا صـدا می آمـــد از توی کلاس داشـت فــرق کــوچــکــی بـا آشیانه ، مدرسه!
مُـشـت بـرف و جـیب باز ناظم و فـــکری پلید! وان نــگـــاه پــر ز خــشــم نــاظـــمــان مــدرسه
گـفـتـمـان اولـیـایـی خوبی اش ایـــن بُد فقط: کـیـک هــای حـاصــل از ایـن گـفـتمان مدرسه!
خـشکی گلهای سرخ و تاسی اشـــجار سرو عـــلـــت آن : بـچــه هــای پــرتــوان مــدرســـه!!
آن وضـوی هُـل هُـلی با خنده ها و شـیـطـنت وه چــه خـوش بـود آن نـمـاز بـی اذان مــدرسه
بهر تنبیهی زدن بـا چوب گردو شـاپ و شــاپ آن هـمـه «یـک دسـت و پـا بـالا بـمان» مدرسه
عِطر خوب مستراح (!) و بستن صــفـهای دور وان نـــگـــاه خـــادمـــان مـهـــربـــان مــدرســه!
مـش غـضـنـفـر ، بـوفه دار لاغر و محـبــوبـمان نام او بودش به شوخی : «استخوان مدرسه»!
مـا و دلـقـک بـازی انـدر پـیـش روی آن دبـــیـر پـــیـــش روی آن دبــیـــر بــــی زبـــان مـدرسـه
لـیـز خـوردن در حـیـاط پــر ز بــــرف و یــخ زده ایـن زمـسـتـان یـک طـرف دیــگـر خـزان مدرسه
در بـهـارش امـتـحـان و امـتـحـان و امــتــحــان بـحــث اصـحـاب یــسـاران بـا یــمــان مــدرســه
نـمـره هـای بـچـه هـا بـر قـلــب هـای اولــیـــا می دریدش همچـو پـیــکــان از کـمـان مـدرسـه
گـرچـه درسـش بـد نــبــود اما تـنفر داشت او رازقــی از بـــچــه هــای درسـخــوان مــدرســه!
نامه ای به سید حسن نصر الله
.jpg)
فرستنده : خاورمیانه ، حوزه ی خلیج عربی (خلیج فارس سابق) ، پلاک نفت ، محمدالشوتی آل سرود (آل سعود سابق!) به نمایندگی از اعراب سیب زمینی مآب
گیرنده : خاورمیانه ، حوزه ی مدیترانه ، لبنان ، پلاک ۱۴+۱ ، سید حسن نصر الله
سِد حسن میگن شمایی سد حسن! شادم از ایـن آشــنــایـی سـد حـسـن!
بـذا حـــرفـــمـــو بــگـــم بــی دغــدغــه ( بی کلک، بی هر ریایی ) سد حسن:
از مـــــیـــــون عــــربـــــا مــــا آدمــیــــم تــــو جــــدا ز آدمــایـــی ســد حــســن!
گــردنــت انـــدازه ی بــشـکــه ی نـفـت اگـه نـیـست زما ، سـوایی سد حسن!
چــــفـــیــــه ، عـــقـــال زربـــاف نــداری عاشـق کـهـنـه عـبـایــی سـد حـسـن!
چــــون بـا ایــــرونـــی جـمـاعت رفیقی واسـه مـا تــیــر بـلــایـــی سـد حـسن!
مـثِ مــــا بـــچـــرخ تـــوی حــرمـــســرا بـسّه بـی حـرمـسـرایــی سـد حـسـن!
مـثِ مـــــا بــــیـــــا بــــریـــم آنـــتــالـیـا یـــا جـــزایــــر هـــاوایـــی ســد حــسـن!
بــاعــث نــا امـــنــــی کــــــــلّ جـهـان، لــا اقــل تــو آســـیــایی ســد حــســن!
مــــوقــــع حـــمــلـه ی جـنـگـنـده و ناو وقت حـملـه هـا کــجــایـی سد حسن؟!
شـــنـیــدم سـیـنـه سـپـر می کـنی و مـی زنـی ضـدّ هــوایـــی ســد حــسن!
خــلــاصـــه فـــرق داری بـا مــا آدمـا (!) تــوی خـونـریـزی خــدایی سد حـســن!
حــرف آخـــر بــاشـه یــک جــمـلـه دعا: خـدا بـت بـده شـفــایــی سـد حـسـن!
کنکور
از اونجایی که این ایام مصادف شده با موعد تحویل کارنامه های کنکور سراسری ، بد نیست یادی هم از ایشان (کنکور رو عرض می کنم) کرده باشیم ...
کــنــکــور بُـده سـت آلـــتــی بــر آزار
مــانـــنـــد رتـیل ، مثـل گاز سگ هار
با اینکه همیشه بوده طرح از موصاد
ساواک کـشیده زحمـتـش را این بار
اما قطعه ای که تا لحظاتی بعد دیدگان تان را مشعوف خواهد نمود ، نمایی ست از جشن تولد نود سالگی وی که ... که خودتون بخونید دیگه [ فکم درد گرفت از بس عصا قورت داده حرف زدم ]
امیدوارم جنبه ی این همه از خودگذشتگی و ایثار رو داشته باشید...

تــولــد بــود و مــولـودش مَمَل خان (۱)
تــمــام فــکــر و ذکــرش بــنــدری بـــود
نــود ســالـش گـذشـت و کـلّ عــمـرش
بـــه فــکــر کـــنــتــاکــی بــا بـربـری بود
ز وزن مــــفـــرط و چـــاقـــی بــی حـــد
دعــای دوســـتـــان «ور نــپــــّری» بود!
صــدا هـــر لــحــظـه بـر سـر داشـت اما
صـــدای خــــر صــــدای بـــهــتــری بــود
کــچــل بـود و کــچـل بـود و کـچــل بـود
ز هــر مـــویــی و پــشـمی او بری بود!
هــــدایـــا بــاز مــی شــد دانـــه دانـــه
کـــه مــــال قــنــبــری و اصــغــری بــود
یــکـی در کـــادو اش تــبــلــیــغ روغـن
یــــکـــی کـنـسـرو نـان بـــربــری بــود!
صـــدای عـــــرعـــــری آمــد بـه نــاگــاه
غضنفر هدیه اش خوشخوان خری بود
یـکـی بـودش کــه خــیـلـی خنده آورد
درونـش چـســب ضـد پـنــچــری بــود!!
دلــم غــش رفـتــه از آن بـیـت قـبــلـی
کـه خـیــلـی بـهـتـر از ایـن آخــری بود!
با اجازه ی بزرگترها ...
بــا طــنـز فـضـول الشعرا شاد شدم
با خواندن شعـرش یهو معتاد شدم
چون در زدن کــنـایـه ها هست قوی
نا خواسته من دچـار غـمـبـاد شدم!
طی الارض
از دوستی پرسیدم : فلانی چه کاره ست؟
خیلی جدی جواب داد : در فلان اداره طی الارض می کند!
با تعجب پرسیدم : یعنی چه؟ چگونه؟
خندید و گفت : با تِی!!!
... دل سپردم!
بــه یـک خـودکـار آبـی دل ســپردم
بــه اشـعــاری گــلــابی دل سپردم
نــدانــم فـــرق کــیــوی با گــلــابــی
به انگـوری ، شـرابـی دل ســپـردم
بــه بـیـت و مـصــرع و شـعر فکاهی
ســپـردم دل حـسـابی دل سپردم
گــل آقــا ، بـوالـفـضول و ناصر فیض
بـه ایـشـان من غیابی دل سپردم
ز شیرین و ز لــیــلــی بــد بـدیـدم
بـه مـش جـعـفـرکبابی دل سپردم!
ز انـسـان هـا جـفـا دیـدم وَ حـالـا
بـــه شعری و کتابـی دل سپــردم
به رویا صاحب دیوان شدم من (!)
به رویایی ، به خوابی دل سپردم
بــه تـشـویـق هـمـه یـاران نـزدیک
سپردم چون سرابی دل سـپـردم
بگفتا : «رازقی! یار تـو هـسـتیم»
به این حرف صحـابـی دل سـپـردم
چــو دیــگـر قـافـیـه یــادم نــیــایــد
بــجــای قـــافـیــه کـاگِــل سپـردم!
سیب زمینی پشندی!
«دِرهم» شــکـمـش روی زمـیـن افتاده سـت!
خــوشـــحـــال ز وزن و چــــربــی مـازاد سـت!
«دیـنـــار» ز فـــرط چـــاقــی و ســـنــگــیــنــی
دشداشه ی خود را سه وجب جر داده ست!!
چاشنی این رباعی هم کلام دوستی در مجلسی دوستانه:
«انگار خدا یه گونی سیب زمینی خالی کرده توی خلیج فارس ؛ پشندی و بی رگ و ...!!!»
پخته تر
مرحوم سید حسن حسینی : شعرهای ابتدایی برای شاعر مثل دندانهای شیری برای کودک است ؛ لق! اما راهگشای دندانهای محکمی که بعدها میرویند!
خبر نامه
باید عرض کنم ... این خبرنامه که گوشه ی مانیتورتون مشاهده می کنید کاملا بی آزار و تربیت شده س!!! کاری به کار هیچ موجودی نداره. وظیفه ش هم اینه که وقتی وبلاگ بروز شد پارس کنه! (ببخشید ... یعنی با یه ایمیل یه اطلاع شما می رسونه). پس بدون هرگونه ترس و واهمه ای برید و عضوش بشید. (لطفا)




