
استاد منوچهر احترامی را چند باری دیده بودم. بیشتر در حلقه رندان. همیشه بود یا لا اقل سری می زد. جوانترها بیشتر دور و برش را می گرفتند. آخرین بار هم با همان لپ های گل انداخته همیشگی بعد از اختتامیه جشنواره طنز مکتوب دیدمش. همه عرض ارادت می کردند و من هم چاره ی دیگری نداشتم! هیچ وقت فرصتی برای نشستن پای صحبت هایش پیش نیامد. هرچند که مصاحبه هایش در مطبوعات و حرف های آن شبش که به دو قدم مانده به صبح آمده بود برای من یکی بسیار دلنشین بود. شاید اینکه می گویم "استاد" منوچهر احترامی دلیلش همین صحبت ها و نوشته ها باشد وگرنه من که هرگز توفیق نشستن سر کلاسش را نداشته ام. افسوس. حیف. همین!
همه بخش هایی از شعر معروفش را حفظیم. دوباره می خوانیم...
توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود
حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام
ادامه مطلب




