آدم بی سر پناه عاشق روزهای بمباران است!
بينشان سه حرف رد و بدل شد و رفيق شدند؛ اسكناس و مسكن!
دستش را روي سرم كشيد. ولي من سقف ميخواهم نه دست!

خورشيد هميشه مهمانشان بود؛ مثل ماه، مثل ستاره، مثل ابر، مثل طوفان.
رفته بود به بانك مسكن تا هم بانك را ديده باشد هم مسكن را!
بعضي زنداني ها از اينكه دیگر بی سرپناه نیستند خوشحالند!
امتحانات كه شروع ميشوند همينطور ايده و فكر است كه ميريزد توي اين مخ. هزار جور طرح و برنامه كه تاريخ انقضايشان همان روز آخر امتحانات است و از فرداي آن روز…
يكي از آن برنامهها رسيدن به خاگينه و سر و سامان دادنش بود و خدا را شكر كه اين يكي هرچند ناقص، عملي شد. خاگينه دوساله شد و كم كم بايد برايش به فكر يك سقف باشم! هر چند كه خودش ميگويد: «نه حاجي! راضي نيستم بيفتي تو زحمت. همين بلاگفا هم از سرمون زياده!» البته من كه ميدانم. جوان است و دور از شما كلهاش باد دارد. خبر ندارد از تورم. فكر ميكند دو سال ديگر هم ميشود به فكر يك سقف درست درمان بود… چه ميدانم. خدا براي همه بسازد!
سالروز تولد خاگينه كه ميشود دلم ميخواهد طوري به روزش كنم كه به ياد ماندني شود ولي چه كنم كه وسعم همين است: چهار تا رباعي كارتوني…

خوابيم اگرچه مرد ميدان هستيم
خير سرمان رستم دستان هستيم
وقتي به «داداش كايكو» نيازي باشد
گوييم كه: «نه! ما ايكيوسان هستيم»!
***
بگذار بميرد از فراق، از دوري
-البته براش بهتر است اينجوري-
از من –به خدا- چه انتظاري دارد؟
وقتي كه به من گفته: گوريل انگوري!
***
اي كاش كمي ساده و خاكي بوديم
از دست ريا و رنگ شاكي بوديم
در قحطي سادگي و صافي اي كاش
يك ذره شبيه ايشي زاكي بوديم!
***
صندوقچهاي بهر دلت خواهم بود
دريا بشوي تو، ساحلت خواهم بود
اي يار! تو گر قايق عشقم باشي
من هم ملوان زبلت خواهم بود!

«...
- اجازه بدهید که از این زوایای تاریک یعنی انتخابات بگذریم و برویم سراغ شایعاتی که این روزها در مورد سفر شما به ایران شنیده میشود.
- راستش من واقعا قصد داشتم به ایران و به بوشهر بروم و آنجا را ببینم ولی...
- قصد بازدید از تاسیسات هستهای بوشهر را داشتید؟
- نخیر، من را چه به این جینگولک بازیها! میخواستم ببینم کجا متولد شدهام.
- یعنی شما نمیدانستید که کجا متولد شدهاید؟
-چرا، ولی انقدر گفتند و گفتند که من کم کم باورم شد.
- و سفرتان چه شد؟
- پس از کمی تامل در این مورد نتیجه گرفتم که به گور پدرم خندیدهام اگر بروم!
- چطور به این نتیجه رسیدید؟
- از وقتی اعلام کردم که میخواهم در پی ادعای یک روزنامهی ایرانی به این کشور سفر کنم هزار جور حرف و شایعهی دیگر برایم درآورده اند. مثلا هفتهی پیش یک روزنامهی ونزوئلایی نوشته بود که اوباما کودکیاش را در محلهای فقیر نشین در کاراکاس به «واکسزنی» مشغول بوده. ساعتی بعد به من خبر دادند که مادر واقعی من در تلوزیون ملی ونزوئلا با هوگو چاوز برنامه زنده اجرا کرده! چند روز پیش هم شنیدم مجلهی «موفقیت» که در مغولستان منتشر میشود علت موفقیت من را پایبندی به سنت های جدم، چنگیزخان دانسته است! از زیمبابوه هم خبر آمده که من پسر عمهی رابرت موگابه هستم! دیروز هم برایم فکسی رسید که از رسیدن به مرحله پایانی ساخت مستندی از زندگی من خبر میداد...
- مگر این مستند در کجای امریکا فیلمبرداری شده؟
- نکتهی جالب قضیه هم همینجاست. تمام این مستند در دهلی نو ساخته شده و آمیتا باچان هم با همان ریش پروفسوری معروفش نقش بنده را ایفا کرده!...
(در همین لحظه نامهای به دست اوباما رسید. او آن را باز کرد و پس از خواندن آن ادامه داد...)
- بفرمایید. این هم یک مورد تازه!
- میتوانم بپرسم داخل نامه چه بود که شما را متعجب کرد؟
- البته! اصلا من خودم این نامه را برای شما میخوانم.
- بفرمایید
- فرستنده: بوتسوانا، کیلومتر بیست باتلاق ماریکاری، خیابان دوم، شماره هجدهم، بابی و جسی. دایی باراک! سلام! نمیدانیم از کجا شروع بکنیم. گلویمان بغضگرفته میباشد. از بس خوشحالیم، امانمان پاره پاره و بریده بریده میباشد. مامی همیشه داستان تو را برای ما تعریف میکرد. او از دلاور بودن و نترس بودن تو در دعوا با قبیلهی آدمخوارها میگفت و ما هر شب بیشتر از شب قبل عاشقت شده هستیم. پاپا پنج سال پیش برای پیدا نمودن تو تمام صحرای کالاهاری را گردید ولی نمیدانیم چرا کریسمس پارسال زیرشلوارش را از دهان یک کوسه در سواحل تایلند پیداکردند! از وقتی پاپا کشته شد، پدر بزرگ با ما زندگی میکند و چشمش را به راه گذاشته تا تو برگردی...
- چه جالب و چقدر عجیب! پس شما به خاطر این مسائل بود که به ایران سفر نکردید؟
- دقیقا!
- حالا اگر موافق باشید برویم سراغ بقیه زوایای تاریک شما! یعنی بقیه زوایای تاریک شخصیت شما!
- من پایه ام برویم!...»



