تبليغاتX
خاگينه اي که هرگز شيرين نشد
خاگینه، طنزهای محمد رازقی
دیوی که می خواست زن بگیرد (2) + کلم چی!

دیوی که می خواست زن بگیرد!

اول از همه یک عذرخواهی بابت تاخیر در به روز کردن وبلاگ. امیدوارم مطالب پر ملات این پست در تلطیف جو اندکی موثر باشد!
قسمت اول

اما ادامه ی داستان :
به آنجا رسیدیم که دیو ما در هر خانه ای را که می زد جواب سر بالا می شنید و علت هم زشتی خودش بود . تا اینکه «خاله اصفهان» به او پیشنهادی داد : «جراحی پلاستیک»!
تهران سر از پا نمی شناخت. خیلی خوشحال بود. از خوشحالی در اقصا نقاط هیکلش مراسم پایکوبی برگزار بود! (تازه با سرویس ایاب و ذهاب!!) باید جراحی پلاستیک می کرد و خوشگل می شد. خرجش هم کم نبود ولی آنقدر ثروت داشت که این مبالغ هنگفت برایش اهمیتی نداشته باشد. از کجا باید شروع میکرد؟ در اولین نگاه می شد جواب این سوال را گرفت : دماغ!
بعد از کلی پرس و جو آدرس دکتری را گرفت که دماغ «تورنتو» را عمل کرده بود. خود تورنتو هم وقتی با تهران صحبت می کرد ، عجیب به دماغش می نازید!
خلاصه خودش را سپرد به تیغ جراحی . دکتر قول داده بود 3-2 ساله کار را تمام کند و یک دماغ خوشگل و قلمی برایش بسازد ولی 6 سال بود که کار ادامه داشت . پول زیادی هم از جیب تهران رفته بود و هنوز هم باید می رفت. هر روز از دکتر قول می گرفت که : «تا یه ماه دیگه باید تموم بشه ها!» و دکتر هم سبیل گرو می گذاشت که : «حتما» ولی ...
دیگر از خوشگل شدن دماغش نا امید شده بود. ماجرای دماغ آنقدر طول کشید که تهران پیر شد و چین و چروک بر چهره اش نمایان. اگر بهترین دماغ دنیا را هم به او می دادند، کسی به غلامی ش نمی پذیرفت چه برسد به حالا که یک دماغ زشت و ناقص روی صورتش خودنمایی می کرد. خسته شده بود. دیگر به کار کسی کار نداشت. افسرده بود و رنجور. آرزوی مرگ می کرد. زن می خواست ولی نمی دادند! نمی توانست کاری کند. گوشه کنایه ها آزارش می داد. کارش شده بود آه و ناله. داشت مریض می شد. اوضاعش به هم ریخته بود. صاحب نداشت. خر تو خر شده بود! آنقدر بی تفاوتی و کم محلی دید که بیمار شد. اوایل فقط تب بود. داغ می شد. خیلی داغ. بعد مدتی لرز هم گرفت. یکبار آنقدر لرزید که ...
                                                                                                                          
  مُرد!


این هم شعری درباره ی شهر عشق از مهدی استاد احمد

 برای هاشم کلم چی!

بـنـوشـیــدم مــی از جـام کلم چی          شــدم ایـنـبـار هــم خـام کـلم چی
بــیــافـتـادم چو صیدی دست صیـاد          شــــدم در بــنـــد و در دام کلم چی
همینک همچو ماری زخم خورده م          ولـــی اول بُـــدم رام کـــلــــم چـــی
هـمان چک ها که با تلخی کشیدم          عسل گشته ست در کام کلم چی
نـمـی دانــم چــرا گــولــش بـخوردم          نــــبــوده عــلـتـش نـــام کلم چی؟
***
زمـــان ثـــبــت نــام ای نــور دیــــده          نــخــور بــا بــه بـهی شام کلم چی
شـــود زهــرت زمـــانــی کـه ببینی          بـــه چـشـمت بهره ی وام کلم چی
***
بــود بــرفـش زیـادی هــر کسی که          شــود بـامـش مـثِ بـام کـــلـم چی
بـه آن خــاطــر هـمـه دنـبـال ایـنـند:          گــذارنــد گـــام جـــا گـــام کلم چی
لازم به ذکر است ، 2 بیت اول این شعر سرجلسه ی یکی از آزمون ها ی کلم چی(!) در شده است!!

| + محمد رازقی
دیوی که می خواست زن بگیرد

دیوی که می خواست زن بگیرد!

روزی روزگاری در سرزمین هایی نه چندان دوردست دیوی زندگی می کرد به نام «تهران». دیو قصه ی ما در زشتی و بد بویی و ترسناکی نظیر نداشت. بوی دود و کثافت از چند کیلومتری او به مشام می رسید. صدای فریاد ها و عربده هایش گوش ها را می آزرد. هیچ موجودی از ترسش خواب نداشت ولی چون ثروتمند بود طمع مردمان را برمی انگیخت. پیر و جوان و زن و مرد از دورافتاده ترین شهر ها و روستاها به سویش کوچ می کردند تا کمی از ثروتش را به چنگ آورند. اما «تهران» ترسناک تر از این حرفها بود که بشود از صندوق جواهرات بی نظیرش چیزی دزدید. هر کس نزدیکش می شد در دامش می افتاد و باید تا آخرین ثانیه های عمرش را برای دیو کار می کرد و جان می کند... تازه ترسناکی و بدبویی ، یک طرف خصوصیات «تهران» بود...
آنقدر زشت بود و بد ترکیب که هیچ دیوی حاضر به ازدواج با او نمی شد. چند بار به خواستگاری «برلین» و «مسکو» و «لندن» رفته بود ولی همه به او جواب سر بالا می دادند. (چون «دماوند» - پدر تهران - زمینگیر شده بود و از طرفی وجدانش اجازه نمی داد هیچ دیوی را در دام بچه ی نا خلفش بیاندازد ،اجازه داده بود که تهران با «کرج» و «ری» - خواهر و مادر تهران- به خواستگاری بروند.) خلاصه در هر خانه ای را می زدند حرف از خواستگار های دیگر به میان می آمد و اینکه : «نیویورک» و «پاریس»خیلی خوشتیپ تر و باکلاس تر از تو هستند!
گذشت و گذشت تا اینکه «خاله اصفهان» به او پیشنهادی داد : جراحی پلاستیک!

از آنجا که می دانم مطالب بلند تر از این برایتان کسل کننده است ادامه ی این نوشته - که اصل ماجرا
هم هست - را به هفته ی آینده موکول می کنم.
قسمت دوم

با اجازه ی بزرگتر ها ...

بـا «گـربـه ی من نازنازیه» دف بزنید
بـا وزن قـشنـگـش همگی کف بزنید
تـا قــدر «مـنـوچـهـر» بــدانـیــد شما
حرف از «من» و از طنز مزخرف بزنید

توضیح : استاد منوچهر احترامی - طنزپرداز - کتاب شعری دارد برای کودکان به نام «گربه ی من نازنازیه»

| + محمد رازقی
نامه ای به...

نامه ای به سید حسن نصر الله

فرستنده : خاورمیانه ، حوزه ی خلیج عربی (خلیج فارس سابق) ، پلاک نفت ، محمدالشوتی آل سرود (آل سعود سابق!) به نمایندگی از اعراب سیب زمینی مآب
گیرنده : خاورمیانه ، حوزه ی مدیترانه ، لبنان ، پلاک ۱۴+۱ ، سید حسن نصر الله 

سِد حسن میگن شمایی سد حسن!          شادم از ایـن آشــنــایـی سـد حـسـن!
بـذا حـــرفـــمـــو بــگـــم بــی دغــدغــه          ( بی کلک، بی هر ریایی ) سد حسن:
از مـــــیـــــون عــــربـــــا مــــا آدمــیــــم          تــــو جــــدا ز آدمــایـــی ســد حــســن!
گــردنــت انـــدازه ی بــشـکــه ی نـفـت          اگـه نـیـست زما ، سـوایی سد حسن!
چــــفـــیــــه ، عـــقـــال زربـــاف نــداری          عاشـق کـهـنـه عـبـایــی سـد حـسـن!
چــــون بـا ایــــرونـــی جـمـاعت رفیقی          واسـه مـا تــیــر بـلــایـــی سـد حـسن!
مـثِ مــــا بـــچـــرخ تـــوی حــرمـــســرا          بـسّه بـی حـرمـسـرایــی سـد حـسـن!
مـثِ مـــــا بــــیـــــا بــــریـــم آنـــتــالـیـا          یـــا جـــزایــــر هـــاوایـــی ســد حــسـن!
بــاعــث نــا امـــنــــی کــــــــلّ جـهـان،          لــا اقــل تــو آســـیــایی ســد حــســن!
مــــوقــــع حـــمــلـه ی جـنـگـنـده و ناو          وقت حـملـه هـا کــجــایـی سد حسن؟!
شـــنـیــدم سـیـنـه سـپـر می کـنی و          مـی زنـی ضـدّ هــوایـــی ســد حــسن!
خــلــاصـــه فـــرق داری بـا مــا آدمـا (!)          تــوی خـونـریـزی خــدایی سد حـســن!
حــرف آخـــر بــاشـه یــک جــمـلـه دعا:          خـدا بـت بـده شـفــایــی سـد حـسـن!

کنکور

از اونجایی که این ایام مصادف شده با موعد تحویل کارنامه های کنکور سراسری ، بد نیست یادی هم از ایشان (کنکور رو عرض می کنم) کرده باشیم ...

کــنــکــور بُـده سـت آلـــتــی بــر آزار
مــانـــنـــد رتـیل ، مثـل گاز سگ هار
با اینکه همیشه بوده طرح از موصاد
ساواک کـشیده زحمـتـش را این بار

| + محمد رازقی
نوزده سال پیش ...

 تولد ... تولد ...

 

۱۹ سال پیش در چنین روزی ، سرنوشت ، تصمیم بر عذاب ابنای بشر گـرفــت و جانوری وجـود یـافـت کـه سالیان سال است هر چه آب خوش بوده از حلقوم آدمی بیرون کشانیده . «غـلـام بن هوشنگ زنجیری» در کتاب «المخوفات» خویش از «طناز هردمبیلی» نقل می کند : بابا این دیگه چه جونوریه؟!!!

اما قطعه ای که تا لحظاتی بعد دیدگان تان را مشعوف خواهد نمود ، نمایی ست از جشن تولد نود سالگی وی که ... که خودتون بخونید دیگه [ فکم درد گرفت از بس عصا قورت داده حرف زدم ]

امیدوارم جنبه ی این همه از خودگذشتگی و ایثار رو داشته باشید...

 

 

تــولــد بــود و مــولـودش مَمَل خان (۱)

تــمــام فــکــر و ذکــرش بــنــدری بـــود

نــود ســالـش گـذشـت و کـلّ عــمـرش

بـــه فــکــر کـــنــتــاکــی بــا بـربـری بود

ز وزن مــــفـــرط و چـــاقـــی بــی حـــد

دعــای دوســـتـــان «ور نــپــــّری» بود!

صــدا هـــر لــحــظـه بـر سـر داشـت اما

صـــدای خــــر صــــدای بـــهــتــری بــود

کــچــل بـود و کــچـل بـود و کـچــل بـود

ز هــر مـــویــی و پــشـمی او بری بود!

هــــدایـــا بــاز مــی شــد دانـــه دانـــه

کـــه مــــال قــنــبــری و اصــغــری بــود

یــکـی در کـــادو اش تــبــلــیــغ روغـن

یــــکـــی کـنـسـرو نـان بـــربــری بــود!

صـــدای عـــــرعـــــری آمــد بـه نــاگــاه

غضنفر هدیه اش خوشخوان خری بود

یـکـی بـودش کــه خــیـلـی خنده آورد

درونـش چـســب ضـد پـنــچــری بــود!!

دلــم غــش رفـتــه از آن بـیـت قـبــلـی

کـه خـیــلـی بـهـتـر از ایـن آخــری بود!

 

۱)«ممل خان» استعاره ی ناقص مشوش است از خواجه محمّد خان رازقی قزوینی (قطع الله گردنه بعد الموته!)

 

با اجازه ی بزرگترها ...

 

بــا طــنـز فـضـول الشعرا شاد شدم

با خواندن شعـرش یهو معتاد شدم

چون در زدن کــنـایـه ها هست قوی

نا خواسته من دچـار غـمـبـاد شدم!

 

طی الارض

 

از دوستی پرسیدم : فلانی چه کاره ست؟

خیلی جدی جواب داد : در فلان اداره طی الارض می کند!

با تعجب پرسیدم : یعنی چه؟ چگونه؟

خندید و گفت : با تِی!!!

 

 

| + محمد رازقی