... دل سپردم!
بــه یـک خـودکـار آبـی دل ســپردم
بــه اشـعــاری گــلــابی دل سپردم
نــدانــم فـــرق کــیــوی با گــلــابــی
به انگـوری ، شـرابـی دل ســپـردم
بــه بـیـت و مـصــرع و شـعر فکاهی
ســپـردم دل حـسـابی دل سپردم
گــل آقــا ، بـوالـفـضول و ناصر فیض
بـه ایـشـان من غیابی دل سپردم
ز شیرین و ز لــیــلــی بــد بـدیـدم
بـه مـش جـعـفـرکبابی دل سپردم!
ز انـسـان هـا جـفـا دیـدم وَ حـالـا
بـــه شعری و کتابـی دل سپــردم
به رویا صاحب دیوان شدم من (!)
به رویایی ، به خوابی دل سپردم
بــه تـشـویـق هـمـه یـاران نـزدیک
سپردم چون سرابی دل سـپـردم
بگفتا : «رازقی! یار تـو هـسـتیم»
به این حرف صحـابـی دل سـپـردم
چــو دیــگـر قـافـیـه یــادم نــیــایــد
بــجــای قـــافـیــه کـاگِــل سپـردم!
سیب زمینی پشندی!
«دِرهم» شــکـمـش روی زمـیـن افتاده سـت!
خــوشـــحـــال ز وزن و چــــربــی مـازاد سـت!
«دیـنـــار» ز فـــرط چـــاقــی و ســـنــگــیــنــی
دشداشه ی خود را سه وجب جر داده ست!!
چاشنی این رباعی هم کلام دوستی در مجلسی دوستانه:
«انگار خدا یه گونی سیب زمینی خالی کرده توی خلیج فارس ؛ پشندی و بی رگ و ...!!!»
پخته تر
مرحوم سید حسن حسینی : شعرهای ابتدایی برای شاعر مثل دندانهای شیری برای کودک است ؛ لق! اما راهگشای دندانهای محکمی که بعدها میرویند!
خبر نامه
باید عرض کنم ... این خبرنامه که گوشه ی مانیتورتون مشاهده می کنید کاملا بی آزار و تربیت شده س!!! کاری به کار هیچ موجودی نداره. وظیفه ش هم اینه که وقتی وبلاگ بروز شد پارس کنه! (ببخشید ... یعنی با یه ایمیل یه اطلاع شما می رسونه). پس بدون هرگونه ترس و واهمه ای برید و عضوش بشید. (لطفا)
قبل از هرچيز سلام عرض مي كنم و قبل از هر چيز ديگر مي خواهم دو كلمه حرف جدي بزنم ؛ شايد اولين و آخرين كلمات اين وبلاگ باشند كه بوي طنز (يا بهتر بگويم : بوي هجو و هزل!) نمي دهند. ميخواهم از چند نفر تشكر كنم ؛ كساني كه اگر مورد راهنمايي ها يشان قرار نمي گرفتم شايد هرگز خاگينه اي با اين شكل و شمايل طبخ نمي شد ( شيرين شدن يا نشدنش كه ديگر جاي خود دارد). ولي بهتر است اسمي نبرم تا همه ي دوستان خودشان را مشمول تشكر بنده حس كنند!
اما برويم سراغ خاگينه مان كه براي طبخش همه چيز آماده است : دوربين هست ، كارگردان و صدابردار هستند، اجاق هست ، كبريت هست ، ماهيتابه هم هست ، مواد اوليه هم كه هست ، آشپز ... راستي شما آشپزباشي ما را نديده ايد؟ بله؟ ديده ايد؟ سر كوچه ؟ سوار تاكسي ...؟ برو برادرم! اين شوخيها قديمي شده! ... اشكال ندارد يك ربع صبر مي كنيم اگر نيامد يكي را از توي خيابان مي آوريم و ...
[ بيست دقيقه ي بعد]
... نخير ... مثل اينكه اين آشپزباشي ما قصد تشريف فرمايي ندارد . ولي مشكلي نيست خاگينه را كه ديگر هر ننه قمري بلد است درست كند!...
[ يك ساعت بعد]
به به... عجب خاگينه اي شد استاد!... طوفان كردي پسر! ... حالا يك لقمه بده بزنيم به بدن ببينيم «رنگ رخساره» و «سرّ درون» تا كجا همزبانند... به به ... به اَه!...اَه اَه!!!...اين چيه مرد حسابي ؟! به اين ميگي خاگينه؟ يا كوكوي سيب زميني؟! حالا خوبه پخش زنده نيست و الّا آبرومون مي رفت (!) برو بابا! برو دنبال كارت!... نه صبر كن ... اينطوري كه نمي شه ! پس فردا ميري خوابگاه ، ميري سربازخونه يه خاگينه بلد نيستي درست كني...واستا خودم يادت مي دم يا اصلا به آشپز با... بَه! اينم آشپزباشي ! كجايي آدم خوب؟ كاشتي ما ها رو؟ بيا به اين پسره خاگينه ياد بده ... ببين پسر! خودتم بايد تلاش كنيا ؛ بايد زور بزنيا...
اينجوري شد كه مانديم تا تلاش كنيم و زور بزنيم و ياد بگيريم. خلاصه كه ...
زدم بــر تــابــه اي خــاگــيـــنــه اي عــاري ز شـيـريـنـي
شده ست اينك سرانجامش همين چيزي كه مي بيني
گر او را بي شكر يابي دليلــــش فــقـر مــالـي نـيـسـت
دليلش فقر علمي اســت و زيــن باب ســت مسكينـي
ندانم تا چه حــد خــواهــي بـبـلـعـــي زيــن غـــذاي من
فــقــط كـمـتـر بـخــور گـــر مثل من در«وزن» سنگيـني!
اگر خــوش بـــود تــشــويــقــي ، وگــر بــد بـود تـنـبيهي
فــقــط ايــن از تــو مـي خــواهــد محمّد خــان قزويني !!




