تبليغاتX
خاگينه اي که هرگز شيرين نشد
خاگینه، طنزهای محمد رازقی
فيس بوك و توييتر مغز را خراب می کنند!

داشتم مجله­ای بسیار بسیار معتبر را ورق می­زدم که با این تیتر مواجه شدم و از آنجا که توضیحات این مجله­ی بسیار بسیار معتبر، برای چنین تیتر بسیار بسیار با اهمیتی، بسیار بسیار مفصل و بسیار بسیار مرتبط بود، سعی کردم بنشینم و خودم به یاد دوران جوانی کمی فکر کنم و مثل بچه­ی آدم به دلایل خرابی مغز پس از استعمال فیس­بوک و توییتر بیندیشم. آنچه می­خوانید حاصل ساعت­ها فشار به سلول­های خاکستری راه راه با خال­های صورتی مغزم است!

یک- اصولا با گذشت یکی دو ماه از آغاز فعالیت فیس بوک و توییتر، متصدیان امر فیلتریزاسیون به دلیل مخرب بودن این دست سایت­ها اقدام به فیلتریزه نمودن آنها می­کنند. همانطور که می­دانید باز کردن و دید زدن سایت­های فیلتریزه شده، مخصوصا در ساعات بوق سگ، موجب زوال مغز می­شود! و حتی می­تواند به زندگی زناشویی افراد نیز صدمات غیرقابل جبرانی وارد نماید!

دو- همانطور که تا کنون دیده­ایم سایت­هایی نظیر فیس­بوک و توییتر ابزارهای استکبار جهانی هستند برای براندازی نرم! پس شک نکنید که مغز را خراب می­کنند!

سه- ارتباطات خارج از چارچوب و به تبع آن رفتارهای پرخطری که استعمال بیش از حد فیس­بوک و توییتر به دنبال دارد، اصولا خود فرد را هم خراب می­کند چه رسد به مغز او!

چهار- این تیتر می­تواند حاصل یک روز سخت کاری برای یک خبرنگار باشد. به این ترتیب که نیمه شب، آقای خبرنگار پس از گرفتن چند مصاحبه نفس­گیر با اشخاص بزرگ و معروفی همچون مهدی کروبی، فیروز کریمی و مسعود ده­نمکی و شاید هم احمد پورمخبر، می­رود خانه و می­بیند زنش مثل دیشب یک کاغذ روی یخچال چسبانده و نوشته: مرتیکه­ی بی[...]!بخوره تو سرت اون شغل مسخره­ت! میرم خونه بابام! آقای خبرنگار هم که شکمش به شکل نوستالوژیکی قار و قور می­کند درحالیکه لپ­تاپ قسطی­ش را باز می­کند و به فیس­بوکش سر می­زند تلفن را بر می­دارد و به ساندویچی سر کوچه یک ساندویچ مغز با نون اضافه و ایستک هلو سفارش می­دهد. خلاصه اینکه غرق فیس­بوک بازی می­شود و فردا ظهر که لپ­تاپش را می­بندد متوجه ساندویچ مغز کپک زده­ی روی میز می­شود و چون وقت زیادی برای رساندن یک خبر داغ به سردبیر ندارد قلم و کاغذی برمی­دارد و باقی ماجرا!

در پایان لازم است به یک دلیل محکم که در حاشیه­ی این تفکر به آن دست یافته­ام نیز اشاره کنم. اینکه به دلیل تامل دیوانه­وار و افسارگسیخته درباره چرایی خرابی مغز بوسیله­ی فیس­بوک و توییتر، مغز خودم هم کم کم در حال تخریب است، آن هم این موقع شب که از ترس دیدن کابوس ارژنگ قید خواب را زده­ام و کاغذ سیاه می­کنم!

منتشر شده در شماره ۴۲ ستون آزاد

| + محمد رازقی
سبیل استاد و مزاحم

مزاحم
سنگر پر بود از مگس. دیگر تحمل نداشت. عصبانی شد. رفت و با بی سیم گرای سنگر را به توپخانه داد. چند ثانیه بعد سنگر رفت روی هوا. حالا دیگر سنگر نداشت. مانده بود زیر آفتاب داغ. گرمای خورشید عذابش می داد. دیگر تحمل نداشت. عصبانی شد. رفت و با بی سیم...!

این داستانک در شماره سوم خم پاره منتشر شده بود. و  این هم یک خاطره ی کوچولو:

سبیل استاد
استاد سبیلش را زده بود. این تغییر اساسی در چهره از همان اول کلاس حواسم را پرت کرد. منتظر موقعیتی بودم تا با استاد در مورد سبیلش حرف بزنم!
...
بحث بالا گرفت. تند تند حرف می زد و "استدلال" می کرد. تا اینکه برای چندمین بار "استدلال" را "استسلال" تلفظ کرد! مکثی کرد و گفت: من نمی دونم چرا امروز اینقدر تپق می زنم!
و من که انگار منتظر شنیدن این جمله بودم گفتم: استاد سبیلاتونو زدید تعادل ندارید!

| + محمد رازقی
خم‌پاره سه

حدود سه چهار سال پیش و در روزگار نوجوانی، به صورت خودجوش (و البته دیرجوش!) در مسجد محل نشریه‌ای خودمانی و طنزآمیز منتشر می‌کردیم به اسم سنگ‌پا. اوایل یک برگ آچهار بود و بعد از سه چهار شماره به قطع نیم‌جیبی تحقیر شد! بالایش هم می‌زدیم: غیر قابل تا! اصلا علت این تغییر هم همین تا شدن نشریه بود که بدجور روی اعصابمان می‌رفت. یعنی وقتی آن برگ آچهار را که به هزار جان کندن دوهفته‌ای یا یک‌ماهی یک‌بار آماده می‌کردیم و می‌دادیم دست خلق الله و بعد بعضی از آنها پس از استعمال، لوله یا تایش می‌کردند انگار گوش ما را گرفته‌اند و لوله می‌کنند یا مثلا انگشت اشاره‌مان را در خلاف جهت معمول تا می‌زنند! می خواهم بگویم خیلی دردمان می آمد وقتی کسی سنگ پا را تا می زد! این شد که آنقدر کوچکش کردیم که کسی دلش نیاید آن بیچاره را باز هم تا بزند! و نمی دانید چقدر سرخوش می‌شدیم وقتی می دیدیم سنگ پا بدون این که جراحتی بردارد می‌رود و می‌نشیند توی جیب این و آن.

گذشت و پانزده شانزده سنگ‌پایی که منتشر کرده بودیم -با این که گاهی وقتها دل خودمان را به هم می زد- دل ‌خیلی‌ها را برد. حتی دل داوران جشنواره نشریات تجربی مساجد استان را. و این شد که زمستان 86، سنگ‌پا -در قحطی نشریات به درد بخور و حتی به درد نخور!- به عنوان نشریه برتر مساجد استان قزوین به همراه یک نشریه دیگر از مسجدی دیگر به جشنواره نشریات مساجد کشور راه یافت. و در عین ناباوری در بخش طنز و کاریکاتور شایسته تقدیر ویژه دانسته شد!

اما بعد از این اتفاق، سنگ‌پا چند هفته بیشتر دوام نیاورد و در یک عصر داغ تابستانی، جرقه‌ای که یکی از طنازان بیطرف(!) در خرمن افکارمان زد، دل و دماغمان را برای سنگ‌پاسازی و سنگ‌پابازی گرفت. این جرقه‌ی کوچک، بعد از یکی دو هفته بالا و پایین شدن و کم و زیاد کردن تا آنجا که می‌شد پرورده شد و اجرای پروژه اش با این نام و نام خانوادگی آغاز شد:
خم‌پاره، اولین و تنها نشریه طنز هنر و ادب پایداری

بعد از مشخص شدن اصل و هدف خم‌پاره، چند ماهی در حال سنجیدن جوانب و عواقب امر و تامین منابع مالی و حالی قضیه بودیم تا اینکه... تا اینکه یکهو چشم باز کردیم و دیدیم خم‌پاره کار دستمان داده و افتاده‌ایم به خم‌پاره‌سازی و خم‌پاره اندازی! ابتدا قرار بود هر سه ماه خم‌پاره منفجر شود ولی بعدها فهمیدیم که در کار هر نشریه‌ای اصولا باید روی قول خودمان هم حساب نکنیم چه رسد به نویسنده و کاریکاتوریست و گرافیست! همین بدقولی‌‌ها یک‌سال تمام پرتاب خم‌پاره دوم را با وقفه روبرو کرد تا عید امسال که شماره دوم هم منفجر شد.
و حالا هم شماره سوم خم‌پاره...
با لحن مجری‌های شنگول سیما (مخصوصا محمود شهریاری یا مثلا بهمن هاشمی!): این شما و این خم‌پاره سه!

...
در پایان بر خود لازم نمی‌بینم از دوستانی که همدیگر را در این انفجار یاری کرده و می‌کنند -علی الخصوص علیرضا، مرتضی، رحیم، مجید، رسول، خودم و... – نام ببرم و تشکری کنم! چرا که از آنها در شمارگان بیست و پنج هزار نسخه نام برده و تشکر شده است و اصولا تشکر زیادی موجب چایش (چاییدن) می‌شود!

| + محمد رازقی