خاگینه، طنزهای محمد رازقی
سه داستانک

مزاحم
سنگر پر بود از مگس. دیگر تحمل نداشت. عصبانی شد. رفت بیرون و با بی­سیم گرای سنگر را به توپخانه داد. چند ثانیه بعد سنگر رفت روی هوا. حالا دیگر سنگر نداشت. مانده بود زیر آفتاب داغ. گرمای خورشید عذابش می­داد. دیگر تحمل نداشت.عصبانی شد. رفت و با بی­سیم ...

قیرگونی
قاسم، پدر را که با آن سر و وضع دید متعجب گفت: سلام آقا جون... اینا... اینا چیه؟ چه جوری آوردیشون؟
پیرمرد گونی‌ها و سطل قیر را زمین گذاشت و ذوق‌زده قاسم را در آغوش گرفت.
***
قاسم یک ماه پیش در نامه‌اش نوشته بود: باران دلتنگی شما هرروز بیشتر می‌بارد و سقف سنگر دلم چکه می‌کند. کاش این باران زودتر بند بیاید...

جای خالی
اهواز گرم‌تر از همیشه بود. پیرمرد رفت و نشست گوشه‌ی حیاط بزرگ ولی سوت و کور خانه و زل زد به حوض بزرگ و عمیق وسط حیاط. غصه‌اش گرفته بود که چطور تنهایی باید آب حوض را بکشد و پای درخت‌ها بریزد. یاد محمد حسن افتاد. قبل از اعزام همیشه او آب حوض را می‌کشید. در رویای محمدحسن بود که یک خمپاره‌ی جمع و جور خورد وسط حیاط.
***
سر و صدا که خوابید و چشم که باز کرد، از دیدن منظره‌ی مقابلش لبخندی زد و رفت داخل. نه آبی مانده بود و نه حوضی! درخت‌ها هم حسابی خیس شده بودند!

 این سه داستانک که پیش از این در نشریه خم پاره منتشر شده بودند٬ مهرماه امسال در جشنواره لبخند خاکی برگزیده شدند.

| + محمد رازقی
شهر رمضان
به شهر شهیدپرور رمضان خوش آمدید!
سبقت از طرفین در سرتاسر این محور آزاد است.
توقف مطلقا ممنون! (حمل با جرثقیل!)
فرشتگان مشغول کارند!
احتمال ریزش گناه!
بوق زدن ممنوع!

| + محمد رازقی
دانشگاه آزاد اسلامی واحد دهات اطراف!

در روزهایی که حرف و حدیث‌ها و نقد و گله‌ها در مورد دانشگاه آزاد اوج گرفته شاهد تاسیس دو واحد دانشگاهی در دهات «اطراف» هستیم. به دنبال شنیدن این خبر سری به یکی از این واحد‌های دانشگاه آزاد زدیم. آنچه می‌خوانید گزارش لحظه به لحظه‌‌ی خبرنگار خاگینه است از دانشکده علوم انسانی دانشگاه آزاد واحد دهات اطراف!

ساعت 7:20 صبح، جنب دانشکده علوم انسانی:
به قول معروف سگ پر نمی‌زند! اما کم کم در افق، سیلی سیاه رنگ نمایان می‌شود که به سمت دانشکده در حرکت است. گرد و غبار از اطرافش به هوا برخاسته. وای خدای من... این یک گله گوسفند است!

ساعت 7:40
جوانی به نام غلامقلی کارت دانشجویی‌اش را به نگهبانی نشان می‌دهد. کارمند سلف درحال شمارش گوسفندان است. از غلامقلی در مورد شمارش گوسفندان می‌پرسم. می‌گوید برای چریدنشان کارت غذا خریده‌ است و کارمند سلف آنها را می‌شمارد که بیشتر از تعدادی که پول داده‌ام نچرند!

ساعت 7:50
شمارش گوسفندها به اتمام رسیده. بیست و هفت جوان دیگر هم در دانشکده علوم انسانی تحصیل می‌کنند که فقط پنج نفرشان گله ندارند. از آن پنج نفر دو نفر کشاورزند و سه نفر دختر هستند و قالیباف.
کلاس اکلند دکتر «قریب الوقوع» تشکیل نمی‌شود. غلامقلی از آیدین علت را جویا می‌شود. آیدین خواهرزاده دکتر است و تکمیل ظرفیت قبول شده! آیدین می‌گوید گویا پرواز دکتر تاخیر داشته!

ساعت 8:40 ، محوطه دانشکده:
تا شروع کلاس بعدی، دانشجویان در کنار گلل خویش (گله‌های خود!) به بحث درباره Law,Inequality and the State می‌پردازند و ایستک استوایی می‌خورند. صدای ولوله از گوشه محوطه شنیده می‌شود. ظاهرا حراست به دوتا از گوسفندها که قصد رابطه نامشروع داشته‌اند گیر داده.

ساعت 8:50
متوجه شدم علت ماجرا رابطه نامشروع گوسفندها نبوده و حراست پس از پیداکردن ته سیگار در محوطه به سگ گله مظنون شده و گله در حمایت از سگشان آن بلوا را به پا کرده‌اند. ظاهرا این نوع روابط مذکور و مانوث در این خطه از ایران‌زمین بلامانع است و تنها چیزی که موجب خشم حراست می‌شود سیگار می‌باشد ولاغیر.

ساعت 9:20
دانشجویان ضمن حضور در دستشویی و پس از نتیجه‌گیری درباب Law,Inequality and the State  آماده حضور در کلاس «مستعمره سازی، جهانی‌شدن و توسعه» می‌شوند.
دکتر «جهانگیر وسعت‌طلب» قبل از ساعت شروع کلاس در کلاس حاضر شده و پیپ می‌کشد.

ساعت 9:30
کلاس سر ساعت شروع می‌شود. اتفاقی که در شهر هرگز نمی‌افتد!

ساعت 10:20
بحث داغی بین غلامقلی، گیسوکمند و ماه‌پیشانی درگرفته. استاد با دقت عجیبی به حرفهای ماه‌پیشانی گوش می‌دهد و لبخند ملیحی بر لب دارد. غلامقلی با اینکه نظراتش با نظرات گیسوکمند در تضاد است اما از او حمایت می‌کند. گیسوکمند دختر خان ده بالاست!

ساعت 10:21
تخ تخ تخ! صدای کوبیدن در کلاس، بحث را متوقف می‌کند. استاد می‌گوید بفرمایید. در باز می‌شود. مسئول حراست هوشنگ را صدا می‌زند: آقای هوشنگ عدالتخواه کلاساش تموم شد بیاد حراست.

ساعت 11
غلامقلی در پی دریافت جزوه از گیسوکمند است. گیسوکمند متوجه منظور غلامقلی شده و چشمک می‌زند! استاد پس از حضور و غیاب، مقابل اسم ماه‌پیشانی اطراف‌آبادی علامت می‌گذارد. غلامقلی می‌گوید استاد جلسه اول گفته اگر جلو اسم دانشجویی علامت بگذارد آن دانشجو ترم بعد هم مهمان استاد خواهد بود.
کلاس سر ساعت تمام می‌شود. اتفاقی که در شهر هرگز نمی‌افتد!

ساعت 11:40
پلاکاردی با امضاء معاونت دانشجویی فرهنگی در محوطه نصب می‌شود: سومین جلسه کرسی‌های آزاد اندیشی و مناظره سیاسی با حضور عبدالکریم سروش و اکبرگنجی، همراه با تریبون آزاد. فردا ساعت 16
کارمند معاونت فرهنگی در پاسخ به سوال هوشنگ عدالتخواه می‌گوید: معاون فرهنگی شخصا با سلیمی‌نمین تماس گرفته و چون او نتوانسته بیاید اکبرگنجی را آورده‌اند!

ساعت 13
پس از مباحثه‌ای حدودا دو ساعته درباره صحت و سقم نتایج بحث صبح درباره Law,Inequality and the State  گروه‌های چندنفره دانشجویان به امور متفاوتی می‌پردازند. چند نفر از دانشجویان با بستن ربان‌های سبز به گوش، مو، بندکفش و دیگر نقاط، اقدام به تجمع نموده و دیگران را هو می‌کنند. بتول، مسئول بسیج خواهران دانشکده، که قصد دارد سریعتر فارغ‌التحصیل شود تا بتواند در عرصه‌های مهمتری به نظام خدمت کند، به دور از حواشی سریعا به سمت منزل حرکت می‌کند. غلامقلی، آیدین، گیسوکمند و ماه‌پیشانی  همگی سوار بر قاطر آیدین به صفا سیتی می‌روند. بقیه بچه‌ها به سلف مراجعه کرده و پس از کشیدن کارت غذا اجازه می‌یابند لقمه نان و پنیری که ننه‌هایشان برایشان آماده کرده‌اند نوش جان کنند. هوشنگ عدالتخواه که با شعار«ای چوپان فهمیده، مناظره مناظره» نتیجه‌ای نمی‌گیرد، پس از زد و خوردی مفصل با جنبشی‌ها، با گام‌هایی استوار وارد حراست می‌شود. مسئول حراست می‌گوید: سگ گله شما در اعتراض به نظر هیئت امنا مبنی بر وقف زمین چمن ورزشی دانشگاه واق‌واق تحریک کننده‌ای نموده و موجب تشویش اذهان گوسفندان شده و به همین دلیل شما از دانشگاه اخراج می‌شوید و تا سه سال حق شرکت در کنکور، صف شیر پاستوریزه، کنسرت همایون شجریان و جاهای دیگر را ندارید. هوشنگ پس از ایراد داد و بیداد و تهدید با عصبانیت از دانشکده خارج می‌شود و تصمیم به انتشار نشریه می‌گیرد!

ساعت 13:10
مسئول حراست به حضور بنده پی می‌برد و بنده را با تی‌پا به بیرون دانشگاه پرتاب می‌فرماید! ظاهرا اینجا غیر از سیگار و تشویش اذهان عمومی، حضور خبرنگار هم ممنوع است.

| + محمد رازقی
دوبیتی طلبگی

اگرچه خوشگل و ابرو کمانم
زگیلی بر تن ارباب و خانم
مکن تهدید جان کل زنهات
ز جان سیرم که اهل سیرجانم

این دوبیتی را به دعوت سید محمدجواد میری عزیز که خواسته بود برای طلبه سیرجانی طنز بنویسم نوشتم. شاید باز هم شد و نوشتم.

گمان کردی که لنگ یک قرانم؟
و یا محتاج یک دو لقمه نانم؟
بیا! مال خودت، مال شریکت
بکن در گوشهایت، نه دهانم!

| + محمد رازقی
دیروز امروز فردا

سه مايحتاج اساسي جوان سال 59:
سیگار
پشت مو
کاپشن چرم

سه مايحتاج اساسي جوان سال 69:
سیگار
پیکان
سهمیه

سه مايحتاج اساسي جوان سال 79:
سیگار
واکمن
ژیلت

سه مايحتاج اساسي جوان سال 89:
سیگار
تخم مرغ
ایرانسل

| + محمد رازقی
يك لب و هزار راه زيبايي!

فلسفه، ادبيات كهن، شعر، رمان خارجي، رمان ايراني، دين، روانشناسي... نه خير! انگار اينجا هم خبري از طنز نيست! نا اميدانه گوشه و كنار بزرگترين و ظاهرا بهترين كتابفروشي شهر را كه خوشبختانه امشب زيادي خلوت است برانداز مي‌كنم و سوالي را كه دقايقي پيش در پرسيدنش مردد بودم از مدير فروشگاه مي‌پرسم: ببخشيد قربان، چرا بخشي از قفسه‌ها را به طنز اختصاص نداده‌ايد؟ مرد جوان كه ظاهرا احترام زيادي براي فلسفه قائل است (اين را از جايگاهي كه به كتاب‌هاي كانت و هايدگر اختصاص داده مي‌فهمم) نگاه عاقل اندر سفيهانه‌ و تمسخرآميزي به من مي‌كند و متفكرانه مي‌گويد: مگر چند تا كتاب طنز پيدا مي‌شود كه برايش يك قفسه‌ي جدا در نظر بگيرم؟ حرفي نمي‌زنم. برمي‌گردم و در رمان‌هاي خارجي به دنبال كتابي مي‌گردم كه برايش آمده‌ام؛ مورچه‌ي آرژانتيني! چند دقيقه بعد لبخند رضايت بر لبانم مي‌نشيند. برش مي‌دارم. چهار پنج عنوان از كالوينو و چند تايي هم از ونه‌گوت در همان قفسه جا خوش كرده‌اند. چرخي مي‌زنم و دوباره سراغ مرد جوان مي‌روم. پاي لپتاپش نشسته و اوپرا نگاه مي‌كند (راستي من هنوز قانع نشده‌ام كه چرا بعضي‌ها از اوپرا خوششان مي‌آيد!، شايد به همان دليلي كه من از صداي عود خوشم مي‌آيد!) «آقا اين‌همه كتاب طنز اينجا داريد كتاب‌هاي كالوينو، ونه‌‌گوت، وودي آلن و ... اينها با چند كتاب ديگر از نویسنده های وطنی به اضافه كتاب‌هاي كاريكاتور بيشتر از دو سه قفسه مي‌شوند. نمي‌شوند؟» مرد جوان كه تمام حرف هاي من را شنيده طوري وانمود مي‌كند كه يعني «مگه نمي‌بيني دارم اوپرا نگاه مي‌كنم؟ اگه كتابي كه مي‌خواستي پيدا كردي برو صندوق و مزاحم من نشو!» انگار از كسادي كسب و كار امروز حسابي دمق است. دوباره من مي‌مانم و يك سوال نسبتا بزرگ و چند جواب نسبتا كوچك. سوال اينكه چرا كتابفروش‌ها عليرغم جايگاهي كه طنز بين مردم دارد نمي‌خواهند كتب طنزشان را به آنها نشان دهند؟ نمي‌دانم مگر ارزش «يك لب و هزار خنده» كمتر از «هزار و دويست راه زيبايي» است؟
به عقيده من منشا اين مسئله كه از قضا براي طنزپردازها دردناك‌تر از باقي دوست‌داران فرهنگ و ادب است (البته اگر طنزپردازها را دوستدار فرهنگ و ادب بدانيم!) مي‌تواند يكي از مواردي باشد كه در ادامه خواهم گفت.
اول اينكه كتابفروش‌هاي ما در واقع مثل خيلي‌هاي ديگر طنز را جوك و لطيفه‌هاي كوچه و بازاري مي‌دانند. بماند كه آنها كتاب‌هاي جوك و لطيفه -كه شكر خدا تعدادشان هم كم نيست- را مستحق همان رفتاري مي‌دانند كه نسبت به ديگر شاخه‌ها و قالب‌هاي شوخ طبعی دارند.
ديگر اينكه در تقسيم‌بندي كتاب‌هايي كه مثلا هم رمان هستند و هم طنز، حق را به  قفسه رمان مي‌دهند و اينطور مي‌شود كه هر كدام از كتاب‌هاي یک طنزپرداز به گوشه‌اي از كتابفروشي مي‌رود. يكي به قفسه تاريخ، يكي رمان‌هاي ايراني، يكي سياسي و ديگري... يا وقتي نوبت به چيدمان كتب كاريكاتور مي‌رسد ترجيح مي‌دهند آنها را به بخش نقاشي و گرافيك اضافه كنند.
و آخر اينكه كتابفروش‌ها دست به يكي كرده‌اند كه طنزپردازها و را بچزانند و حرص بدهند. كاري كه در تمام تاريخ بشر و در تمام حكومت‌ها و دولت‌ها رسم بوده و هست!
جواب‌هاي بزرگتر را گذاشتم كه شما بگوييد!

| + محمد رازقی